تبليغاتX
Feel Good

مرور ميكنم. يادت نرود، يادم نميرود. خيلي وقت ها رفته.

كندن زيباترين دارايي هايم برايم نا ممكن است. ميگردم براي كندن كثافت هاي رنگين درونم، تماما خودم، راه تميزي پيدا كنم. راهي كه خودم ميخواهم مهم نيست. زورم كه نمي رسد، ارزش افرادِ بي فايده ي به تمام معنا هستند. بهترين دليلم كاغذهايم بودند.

ميگويد گشتنم هميشه مسمومم كرده و بي اختيار، براي هيچ اش خوب رقصيده ام. كارم رقت انگيز بوده اما براي او كه نبوده، مهم همين است. كنترل ميشوم. باز تماما جمع ميشوم و محكم سرم را ميپيچم كه دوباره شروع نكنم. به ظاهر كه تازه شده ام.

شده ام مثل عجوزه اي كه هنوز مرض درونش را دكتر به چشم نديده و بايد هم نبيند.

مدت كمي ميتوان ميان اين محيط شناور ماند، شايد لبه ي پرتگاه سال بعد است....

 

پ.ن. كوتاه برايم بودي اما ممنون به خاطر همه چيز.

+ نوشته شده در ساعت توسط ElMiRa |

نميدانم.

دخترك ساده اما ناچار تسليم كرد. شدت تلخي بي توجهي و مسئوليتي كه خارج از توان بدني اش بود او را برد.

بي گناه بود بي گناه تر از مسئولانش، بي فكران جامعه اش... اخر همه چيز بايد روال طبيعي را گستاخانه طي مي كرد.

و من افسوس ميخورم اي كاش او امروز از وجود بي رحم مادري وحشيانه زاده ميشد، خوشبينانه ترين حالت اين است كه حسابي برايش اينده ميخواهد بسازد. بدترين شكل ممكن زندگي كودك حاكم است. چرا بدون دركي از دليل عمل انجام داده اش او را محكوم به بي هويتي و در حالتيكه زنده پيدايش كنند تبعيد به بازپروري اش مي كنند.

در اين مسير عدم وجود خيلي ها برايش اثبات ميشود. اجازه و امكان بيان كه ندارد، ساده اما ناچار تسليم ميشود.

+ نوشته شده در ساعت توسط ElMiRa |

Hush now, don’t you cry. There will be a better day….

ملودي كهنه ي بيگانه ­اي تكرار ميشود. خوراك روحم ميكنم. امروز، فرداي ديروز بود. چه فرقي كرده ام. كوري عادتم شده كه نميتوانم ببينم. نگاه كن شايد واقعا چيزي هست، هيچ بود. چيزي را كه خودم نميبينم، نميخواهم. باوري مسخره، جواب است.

قلبم اشوبي دارد، خسته. چه كارهاي مسخره اي كه نميكنند.

+ نوشته شده در ساعت توسط ElMiRa |

محكم خودم را پاي بند نگاهي ميكنم شايد بشناسيم. دوباره، نيستم.

قرار است لجبازي خودم را به حساب ديگران نگذارم.

مجبور نيستم، هر بار كه بخواهم دوباره ميشنوم. تمام شدم، نميتوانم بي اراده تسليم ناخواسته هايم شوم. ميلرزم، ترس از عذاب. واقعا نميدانم گناهكارم. اشتباه است، مانند كودكي هر نگاهي را بهانه لبخند تلخ زشتي كنم. صفت سر به زير، شايد... دوباره، نيستم.

ساده است، قرار است در چهار چوبي منتظر وجودم باشم. بهتر اين است نگويم؟ باشد.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط ElMiRa |

دوستم مرض زردي منطق دارد. هه، اين چيست؟

روز و شب فراموشي ميخورد. به زور خودم را دعوتش ميكنم، با حرفهايي كه رسم اين حالت است ميخواهم فريبش دهم شايد باور كند و پيروز خود ماندگي پوچ او شوم. به قدري برايش افسوس ميخورم، به خودم ميگويم اي كاش حرفهايم را هيچ بنامد، فرياد شوم بگويم من هم نميدانم، شايد ميدانم ولي، اما درماني كه برايم نسخه كرده اند سكوت و انتظار ادم كُش است، سكوتي كه فكرم را پر ميكند، ديگران را مقصر، خودم را زنداني باوري تلخ و مسخره كه قبولش ندارم، سرگردان ميشوم. جايي براي تو نمانده، بيچاره. ميشنوم كه صدايم وجودت را ترس ميكند.

روزي به اجبار امده اي، سختي اش شيريني لذيذي دارد.

در حال بودن سخت است، گذشته بوده نميشود انكار كنم، آينده با تصويري كه داري انگار ارزوي هيچ هر آدمي شده..

+ نوشته شده در ساعت توسط ElMiRa |